تابستان ، نقل مکان ، شور و حال جوانی
سلام . مدتی بود که قصد جا به جایی داشتم تا اینکه اخیرا برای پرشین بلاگ مشکلی پیش آمد و حس بی خانمانی ( حتی برای مدت کوتاهی) بهانه ای شد که به بلاگفا بروم و بنای اقامت بگذارم. البته حالا که مشکل پرشین بلاگ رفع شد و وبلاگ سابقم به خود ، بازگشت ، نمی بندمش. با خانه قدیمیم ، کارها دارم. به کار دیگری ( که بعدا می گویم) خواهمش گرفت . ولی در هر حال ، محل اصلیم ، خانه جدیدیست که آدرسش را در زیر آورده ام.
http://www.mahsi.blogfa.com
این که از نقل مکانش. آن دو تای دیگر که در عنوان مطلب آورده ام ، خبر از زندگیم دارند. این روزها ، زیر گرمای سوزان و کوران فکر، عجیب احساس جوانی می کنم. احساس می کنم زنده ام ،هرچند از در و دیوار مرگ می بارد و اوضاع آشفته و آشفته تر می شود.
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٦
آگاهی ضروری
استاد فلسفه ی عزیزی داشتیم که هنوز هم سر و کارمان با او هست و از اخلاق و تدریس خوبش بهره مند می شویم. روزی ، در میانه ی یک بحث ، شاید به واسطه اینکه من و چند نفر دیگر ، پیشینه ای در فیزیک داشتیم ، مطلبی و به همراه آن ، توصیه ای را بیان کرد که دیدم خالی از لطف نیست آن را در اینجا بیاورم :
نظر او این بود که امروزه هر دانشجویی ( کسی که به دنبال درک حقیقتی یا فهمیست ) باید ، حداقلی از این چهار دانش را داشته باشد : فیزیک ، زیست شناسی ، روانشناسی و فلسفه. و اندکی در این باره توضیح داد . حرف جالبی بود و توصیه اش هم برای خود من موثر و مفید افتاد. حال سر آن دارم که اندکی این مدعا را توضیح بیشتری بدهم :
ما در مقام مواجه با جهان ، در اولین گام ، با خودمان رو به رو می شویم و قالب موارد اینگونه است که در پرسش گری مان نیز , از خود شروع می کنیم . بنابراین آنچه ما را در شناخت خود و نحوه مواجه با آن ، یاری کند ، دانشی ضروری خواهد بود. در بین چهار دانش ذکر شده ، روانشناسی و زیست شناسی ارتباط مستقیم تری به این مسئله دارند. . این دو دانش حتی پس از آنکه به خود فرد درجهت شناخت خود ، یاری رساندند ، بواسطه اینکه دیگران هم همانند ما تابع قوانینی در زیست شناسی و روان شناسی اند ، شناخت و فهم دیگران را نیز آسان تر و عمیق تر خواهند کرد .
زیست شناسی نه تنها از آن جهت که ما را با بدنی که داریم آشنا می سازد و کمک به حفظ و استفاده از حداقل های فیزیکی آن می نماید ، بلکه به واسطه پیوند عمیق فرایند های روانی و فیزیو لوژیکی ، ابزاریست برای شناخت همه جانبه تر روان و خود. ما تا حد زیادی از ساختار فیزیولوژیک خود ، اثر می پذیریم و حالات روحی و افکار ما نیز تا حد زیادی ، تحت تاثیر فرایند های فیزیکی بدن ماست. گاهی ممکن است نوعی پریشانحالی ، علتی جز کمبود ماده ای در بدن نباشد و ... .
از طرف دیگر، روانشناسی نیز ، این امکان را به ما می دهد که به هزارتوی پیچیده ذهن و روان خود راه یابیم و با آگاهی از ضمیر ناخود آگاه و سایر جنبه های ناشناخته روان خود به درک عمکیق تری از خود برسیم و از مجرای این شناخت عمیق تر، به گونه ای دقیق تر و آگاهانه تر رفتار کنیم. علاوه بر این ، روانشناسی امکان تحلیل حالات روانی و رفتارهایمان را به ما می دهد و ابزارهایی در اختیارمان قرار می دهد که بتوانیم در مواجه با خود و دیگران ، فعال و اثر گذار باشیم و نه منفعل و پذیرنده. ( هر چند ،در مورد روانشناسی و جنبش های مختلف آن و رویکردهای متفاوت آنها ، حرف های زیادی می توان زد ، اما به طور ضمنی می توان گفت که روانشناسی امکان شناسایی خود و بالقوه های موجود در خودمان را به ما می دهد و ما را مهیا می کند که خود را به گونه ای آگاهانه تحقق بخشیم.)
ترجیح می دهم برای جلو گیری از طولانی شدن نوشته، آنچه را که برای فیزیک و فلسفه در نظر دارم ، به نوشته بعدی موکول کنم و در آنجا با فراخی بیشتر , به بحث بپردازم .
در پایان ، اما ، خواسته ای از شما دارم و آن هم اینکه : در کامنت های این پست ، کتاب های مفیدی (مقدماتی و آگاهی بخش ، آنچنان که متن داعیه طرح آن را داشت ) را که در زمینه روانشناسی و زیست شناسی می شناسید یا خوانده اید و به نظر شما ، توصیه آن به دیگران ، سودمند خواهد بود را با تفکیک ذکر کنید. امیدوارم که این همکاری شما دوستان خوبم موثر و مفید بیفتد.
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ۱:۱٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦
تاملات گاه به گاه۲ دوستی ۲

ماهیت دوستی و اثری که بر روح انسان می گذارد ، مدتیست که ذهن مرا درگیر کرده و هر بار که از پنجره متفاوت به آن نظر می کنم ، مطلب تازه ای برای من روشن می شود . این بار می خواهم از تجربه ی همنشینی با (( من ِ دلنشین )) در دوستی سخن بگویم.
تلاش می کنم با وضوح کافی مطلبی را که در ذهن دارم با شما در میان بگذرم :
به نظر می رسد که ما در زندگی خود ، من های مختلفی داریم و در مناسباتمان ، از دریچه ی من های متفاوتی ، ارتباط برقرار می کنیم. به عنوان مثال ، وقتی کسی دشمن شماست و با او مواجه می شوید ، منی از شما به دیدار او می رود که گونه ای دشمن ستیزی یا دشمنی دارد و هویت اش بر اساس این رابطه دشمنانه تعریف شده است . یا زمانی که کسی شما را تحقیر می کند ، منی از شما در مواجه با او بروز می یابد که تحقیر شده است و به دنبال رفع تحقیرشدگیست. یا زمانی که با کسی وارد بحث و جدل شده اید ، منی از شما وارد عمل می شود که اهل مجادله و ستیزه جوست و … . بنابراین به نظر می رسد که مناسبات ما آدم ها از مجرای این من ها صورت می گیرد.
اما ، نکته اینجاست که بسیاری از این من ها برای ما دلنشین نیستند و ما از همنشینی با آن ها ناخرسندیم و رنج می بریم.
گویی در ارتباط با دیگران ، آنچه واقعا رخ می دهد ، همنشینی منی از خود ما با ماست. حال اگر این من ، دلنشین و آرامش بخش باشد و از همنشینی با او احساس رضایت و آرامش بکنیم به دنبال این هستیم که از طریقی ، حضور این من را در زندگی خود بیشتر کنیم و از این طریق به آرامش و شادی بیشتری برسیم. در رابطه دوستی ، چنین اتفاقی می افتد. در اینگونه روابط با بهترین و دلنشین ترین منی از خود که می تواند وارد مواجه با دیگران شود ، همنشین می شویم. منی که لازم نیست دشمنی کند یا در برابر رفتار تحقیر آمیز دیگری موضع بگیرد یا بنا بر نوعی رو دربایستی ، چنان عمل کند که نمی خواهد و … . با منی مواجه می شویم که بیشتر از همه با او انس داریم . آزاد تر از همه ی دیگر من هاست .چنان که هست و می خواهد عمل می کند و به طور کلی ، دلنشین ترین من برای خود ماست.
حتما شنیده اید که دوستان یک فرد ( و تاکید می کنم که دوستی های عمیق یک فرد ) نشان دهنده شخصیت او هستند ، بنابراین گویی ما از طریق این روابط با واقعی ترین من خود همنشین می شویم .منی که مجال بروز و شکوفایی ما را در بهترین حالت بوجود می آورد. بنابراین ، در دوستی عمیق ، آن عاملی که سبب می شود ، بی هیچ دلیلی ، از با هم بودن ( در کنار هم بودن و حتی ساکت بودن و در حضور هم بودن ) لذت ببریم ، لذت همنشینی با دوست داشتنی ترین خود است.
به نظرم می آید که این تجربه به گونه ای دیگر ، در تنهایی نیز بدست می آورد ولی دوستی عمیق هم مقامیست که اگر برای دو نفر فراهم بشود ، برای هر دوی آنها ( حتی گاهی بیشتر از تنهایی ) آرامش و شادی به همراه خواهد آورد .پس خوش به حال کسی که دوستی های عمیقی را تجربه می کند و رنج کمتری می کشد و من هم از این نعمت ، بی بهره نیستم.
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ۱۱:۱۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦
دوستی هایمان را دریابیم
.
این نوشته ، متنیست که برای جشن فارغ التحصیلی مان نوشته ام و با اندکی تغییر ، آن را خواهم خواند :
بار ها و بارها می نشینم و برای آینده ام سناریو می سازم. به تحصیلی که انجام می دهم و به شغلی که خواهم داشت فکر می کنم. به آینده ای که خواهم ساخت . به دوستانی که خواهم یافت و به مرگی که خواهد رسید. هر بار اما , این سناریو اندکی تغییر می کند. من پیش می روم و تصویری که از خودم و آینده داشته ام نیز با من رشد می کند و تغییر می یابد. خودم و دیگران و محیطی که در آن زندگی می کنم را بهتر می شناسم و توانایی های جدیدی کسب می کنم. با دوستان جدیدی آشنا می شوم و رابطه های متفاوتی را تجربه می کنم و … . به این صورت , دنیای من , بزرگ و بزرگ تر می شود. هر روز چیز جدیدی به دنیای من افزوده می شود . عنصر جدیدی که تا به حال نبوده است.
بگذارید با آوردن دومقدمه , یک نتیجه گیری کوتاه داشته باشیم.
مقدمه اول : ما از وقتی که به دنیا می آییم با جهانهای مختلفی مواجهیم. جهان فیزیکی یا جغرافیایی ای که در آن زندگی می کنیم , خیلی تغییری نمی کند. کوه ها و درخت ها و آسمان و … همه تقریبا در طول عمر ما , چنان اند که در بچگی هم دیده ایم. همه در این دنیای جغرافیایی با هم شریکیم. با اندکی اختلاف , با اندکی فاصله و اندکی تغییر. اما دنیای واقعی ما , این دنیای جغرافیایی بدون تغییر نیست. دنیای واقعی ما , دنیاییست که در آن زندگی می کنیم. احساس می کنیم و می فهمیم. وسعت این دنیا , همواره ثابت نیست و با بزرگ تر شدن ما رشد می کند و بزرگ می شود. مثلا زمانی که ترس از فقر یا بیکاری را تجربه نکرده ایم , چیزی به نام ترس از فقر و بیکاری در دنیای ما وجود ندارد , هرچند که در دنیای آدمهای دیگر و جود داشته باشد. یا زمانی که عشق را تجربه نکرده ایم , معنای آن را نمی فهمیم. جهانی که ما حقیقتا در آن زندگی می کنیم , جهانیست که خود ما , عناصر آن را تجربه کرده ایم و می فهمیم.
بنابر این , جهان واقعی ای که در آن زندگی می کنیم و زندگی ما را معنا می دهد , همانند جهان فیزیکی , بدون تغییر باقی نمی ماند و با رشد ما , رشد می کند و عناصر جدیدی بر آن افزوده می شود . از طریق این عناصر جدید , شخص متفاوتی می شویم و درک متفاوتی پیدا می کنیم.
هر چه عناصر دنیایی که حقیقتا در آن زندگی می کنیم , بزرگ تر و عمیق تر باشد , عمیق تر و شادتر و آرام خواهیم بود . ما همواره در حال ساخت و توسعه جهان خود هستیم . هر چه نقش فعال ما در ساختن این جهان بیشتر باشد , احساس آرامش بیشتری می کنیم و از آن طرف , هر چه منفعل تر باشیم , دنیای ما که رشد می کند , کمتر به خواست ما و مطابق میل ماست و احساس نا آرامی بیشتری داریم. پس به نظر می رسد که با قبول این که دنیای واقعی ما , چه بخواهیم و چه نخواهیم رشد می کند و پذیرش این که هرچه در ساختن آن فعال تر باشیم , جهانی خود خواسته تر و در نتیجه آرامش بیشتری داریم , باید تلاش کنیم و با توجه , به دنبال بهترین ساخت جهان خود باشیم.
مقدمه دوم اینکه : ما با احتمالات زندگی می کنیم : به دنیا آمدن ما احتمال است , اتفاقاتی که در زندگی مان می افتد . قبول شدنمان در کنکور , دانشگاهی که در آن درس می خوانیم . آدمهایی که اطرافمان هستند و در نهایت مرگمان نیز به نوعی , احتمال است. ما در میان این احتمالات زندگی می کنیم. مثلا من با احتمالی در دانشگاه فردوسی قبول شده ام و همکلاسی ام از شهر دیگری هم و دوست دیگرم از یک شهر دیگر. اما نهایتا , ما در کنار هم قرار گرفته ایم . برای هر کدام از ما ممکن بود به گونه ی دیگری اتفاق بیفتد : دانشگاه دیگری , هم کلاسی های دیگری و ... . اما به هر صورت , در کنار هم قرار گرفتیم و به نوعی بر روی دنیاهای هم اثر گذاشتیم. در این تاثیر می توانستیم بی نقش باشیم و یا جدا آن را وراد دنیای خود کنیم. و اکنون نیز می توانیم بر این احتمال رخ داده , بی تفاوت بگذریم و بعد از اتمام تحصیل , منتظر وقوع احتمالات دیگر باشیم یا از این احتمال رخ داده , بهترین استفاده را بکنیم و عناصری را وارد دنیای خود بکنیم که دنیای ما را عمیق تر و آرام تر و شاد تر بکند. می توان در دنیا ی خود فعال بود و از این دوستی های شکل گرفته , بهتریتن استفاده را کرد. از تجربه های بدست آمده و مطالب آموخته هم.
آینده ما هرچه باشد و هر سناریویی که برای آن داشته باشیم , در گرو جهانیست که امروز داریم و با رشد آن تغییر خواهد کرد پس تلاش امروز ما در بهره بردن از اتفاقات و احتمالات رخ داده , آینده بهتری را خواهد آفرید.
تاکید من در انجا بر دوستی هاست. دوستی هایی که می تواند با پایان تحصیل جزو خاطرات شود یا بماند و برای مدت زیادی برای ما , شادی و امید , تولید کند. ما که اتفاقی در کنار هم قرار گرفته ایم , نباید , اتفاقی هم از یکدیگر جدا شویم . ارتباط ما و رشد ما با هم 4 سال هزینه برده است . پس از هزینه ای که کردیم , بهترین استفاده راببریم. با هم باشیم . دوستی هامان را عمیق تر کنیم. در غم ها و نا امیدی ها و شکست های هم شریک بشویم و در شادی ها و پیروزی های یکدیگر هم . در آینده , اتفاقات مختلفی را تجربه خواهیم کرد که می توان از این دوستی ها در آنجا کمک گرفت. حتی اگر تا به حال نیز به این دوستی ها , اینگونه نیندیشیده ایم , امروز برگریدم و به گذشته نگاه کنیم. در میان دوستانمان کسانی هستند که می توانند تاپایان عمر با ما باشند و شاد ترین و عمیق ترین تجربه ها را برای ما رقم بزنند. از کنار این 4 سال بی تفاوت نگذریم کم نیست : 4 سال . پس به داشته ها و اندوخته های این 4 سال که به نظر من مهمترین آنها , دوستی های ماست , بیشتر بیندیشیم و بهترین استفاده را از آن ها ببریم.
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ٩:۱٠ ب.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦
چند روایت از بی تابی ِ من و نقطه ها و ستاره ها و سوسک ها
باز دوباره بی تابم. می دانی که مدت هاست یک روز آرام نداشته ام. شگفت زده ام . آنقدر در طول یک روز ، پر و خالی می شوم که انگار ، هر روز ، دو روز بر من می گذرد. می دانی که بی تابم ولی آرامش هم نمی خواهم . می خواهم بی تاب تر شوم . اصلا یادم رفته که آدم آرام چگونه است. هم یادم رفته و هم بدم می آید.
سوسک های خانه ی ما ، در بهار امسال زیاد شده بودند. سوسک که نه ! امسال خیلی عجیب بود : به جای سوسک ، جیرجیرک می دیدیم. نه یکی و دو تا ، روزی حداقل سه ، چهار تا. وضعیت عجیبی داشتند : یا با عجله به سمتی نا معلوم می رفتند ، یا چپَه شده بودند و دست و پا می زدند و یا آخرین تلاش هایشان را می کردند تا از دست مرگ و مورچه ها فرار کنند. امسال به اندازه تمام عمرم جیرجیرک ِمرده دیدم . یک چیز ولی بیشتر از همه مرا شگفت زده کرده بود و آن هم اینکه: با وجود این همه جیرجیرک اما , شب ها هیچ صدای جیرجیری نبود. از بچگی، صدای جیرجیرک ها را می شنیدم ولی هرچه می گشتم , خودشان را پیدا نمی کردم ولی امثال ، جیرجیرک زیاد دیدم اما هیچ صدایی نبود. فقط جیرجیرک هایی بودند که با مرگ کلنجار می رفتند.
.
به این فکر می کنم که چه چیزهایی کار ِ من نیست. مثلا کار من این نیست که کارمند ِ اداره بشوم یا فروشنده بشوم یا ... اصلا فکر می کنم اگر بخواهم زندگی کنم ، باید هیچ چیز نشوم. بدجوری فکر می کنم که اگر چیزی بشوم ، هیچ چیز نمی شوم.
تابستان شده و دوباره از داخل و خارج برای زیارت به مشهد می آیند. روزهای امتحان، وقتی دلم می گرفت ، می رفتم بیرون و در میان این آدمها ( که بیشترشان زوار هستند ) راه می رفتم و خودم را هم گم می کردم و هم پیدا. این همه آدم. این همه! باورت می شود. همه شان هم غیر از تو! هرکسی برای خودش. این همه آدم زیبا! این همه بچه، بزرگ، پیر. این همه زندگی ؟ در کار خدا حیرت نمی کنی؟ تازه قرار است همه شان هم بمیرند . من که هنوز نمی توان بپذیرم که بیهوده است !
به ستاره ها نگاه کن که چگونه چشمک می زنند. 22 سال گذشته و من هنوز نفهمیده ام که با این چشمک زدنشان چه چیزی را می خواهند بگویند . فکر می کنم به ما چشمک می زنند و حرفی برای گفتن دارند. نمی دانم. شاید منتظرند یا نگران ، و یا شاید هم عاشق.
.
دوستی می گفت تو که این روزها تمام کارت شده فلسفه , چرا توی وبلاگت هم شروع نمی کنی دقیق و تحلیلی بنویسی ؟ نگاهش کردم . من همه چیز توی وبلاگم هست. ولی نمی توانم همه اش را دقیق و تحلیلی بنویسم. نمی دانم چه شده که قلمم برای خودش شاعر شده و من کل کاری که بتوانم بکنم این است که حرف هایش را برای شما ترجمه کنم تا حداقل قابل فهم باشد. انگار می خواهد فقط برای من و خودش بنویسد .حتی گاهی فقط برای خودش می نویسد و من هم از حرف هاش سر در نمی آورم. وقتی توضیح می خواهم، کاغذ را خط خطی می کند و تا آخر ِ صفحه ، نقطه و علامت سوال و تعجب می گذارد. دو نقطه می گذارد تا حرف بزنم، ولی من که حرف هاش را نمی فهمم، چیزی نمی گویم . او باز همینطور نقطه می گذارد.
هر روز , با هزار مشقت و سختی , آن سنگ را می برم بالای کوه و غروب که میشود , بالای قله می ایستم و وقتی شب ، اولین نفس هاش را کشید ، سنگ را قل می دهم تا بیفتد پایین و فردا صبح ، دوباره از نو تلاش می کنم و رنج می کشم تا سنگ را بالا ببرم و ... .
از ستاره ها می گفتم و اینکه بیهوده چشمک نمی زنند. شاید روزی همه کارهام را ول کردم و تمام عمرم را گذاشتم تا راز چشمک زدن ِستاره ها را کشف کنم .
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦
از قیصر امین پور
از قیصر امین پور که تجربه ی شعرهایش , همیشه برایم دلنشین بوده است. او راوی خستگی های ماست . چنان می نویسد که تصویر زندگی خود را در آیینه شعرهاش می بینی و با ورود به دنیای شاعرانه ی حرف هاش آرام می شوی.
سه شعری که در زیر می آورم , هر سه از دفتر اول ِ مجموعه ی آیینه های ناگهان است.
--------------------------------------------------
روز مبادا
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها ...
.مثل همیشه آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض می خورم.
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد !
**
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها ...
هر روز بی تو روز مباداست !
--------------------------------------------------
عصرجدید
ما
در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال یقینی نیست.
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است .
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می میرم.
-----------------------------------------------
قاف
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود !
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ۸:٥۳ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦
با تو ام ، با تو دوست خوبم که برای حقیقت می جنگی .
.
.
چه کسی به رستگاری می رسد؟
از خودم می پرسم که چه کسی می تواند بایستد و بگوید اینست آدرس رستگاری یا فلان جاست , شهری که شما باید به آن برسید ؟ چه کسی حق دارد بگوید من می دانم که حقیقت چیست یا ... ؟
چنان شده است که گمان می کنم , هیچ چیز با هیچ چیز فرقی ندارد ، وقتی که باور بی معنی می شود و اعتقاد , رنج می آفریند . که گویندگان حق , راه ناحق را بر می گزینند. من نمی خواهم کسی را محاکمه کنم و روی صحبتم هم با هیچ کس نیست. جلوی آینه ایستاده ام و خودم را روایت می کنم و تمام کسانی و چیزهای دیگری را که تصویر شان در آینه افتاده است. من فقط آنچه را که در آینه است می بینم. اگر توی دستت چیزیست که ثابت می کند برحقی ولی آن را پشتت قایم کرده ای به من هیچ ربطی ندارد. به نظر من تو داری اشتباه می کنی. خیال نکن که چون راوی منم , حقیقت را می پوشانم . بیا و همه چیز را بگو. من فکر می کنم : "چنان که خیال می کنیم , همیشه هم بر حق نیستیم". استثنا نمی کنم . همه مان را می گویم. اصلا می دانی ! ایراد کار اینجاست که فکر می کنیم , حقیقت فلان جا یا بهمان جاست. هی هر چه را می بینیم , می رویم با آن فلان و بهمان, چک می کنیم تا ببینیم شبیه آن هست یا نه.
آن وقت می دانی چه می گویم؟ من از تو می پرسم که چه کسی به تو گفته فلان یا بهمان حقیقت است ؟یا اصلا تو از کجا باور می کنی یا از کجا می دانی که تو همه حقیقت را دیده ای یا آنچه تو خیال می کنی دیده ای حقیقت است ، یا ... و به تو می گویم که حقیقت تو از کار افتاده است . فقط شده است یک خط کش که همه چیز را اندازه بگیرد و بعد به تو بگوید که آن راببری یا بکشی.
من که خیال می کنم و اصلا باورم این است که حقیقت در ما آدمهاست. یعنی حتی اگر حقیقتی عینی ای هم باشد ( که فکر می کنم هست ) هر کدام از ما روایت خاص خودمان را از آن داریم. ما تقریر های متفاوتی داریم که چون همه مان صادقانه می گردیم و جستجو می کنیم , همه شان حقند یا هر کدام حقند , در روایتی متفاوت . به سختی بتوان گفت که فلان حق تر است یا بهمان. و خیلی سخت است که همدیگر را متهم کنیم.
من روی صحبتم با خود روایت است . روایتی که نقش هایمان را اینقدر ظالمانه انتخاب کرده و پس از آن با خودمان صحبت می کنم که چقدر جاهلانه تن به روایت داده ایم و در نقش هامان عادت کرده ایم. من که صدای آب می شنوم و گمان می کنم , بخواهیم یا نه و باور کنیم یا نه , دارد سیل می آید. خانه ها را باید ول کنیم. صندلی ها و رختخوابهای نرم را و عادت ها و باورهای گرم و نرممان را. باید قایق بسازیم تا غرق نشویم . باید سیل را باور کنیم. بالاخره خواهد رسید ( و من شنیده ام که در چند جا رسیده است ). باید از قید این خانه های فریبنده و آرامش زا بگذریم . این ها فریب هایی هستند که هر روز , خود را به قامت حقیقتی در می آورند. حقیقت در درون ماست نه در این خانه های آرام و تختخواب های نرم. حقیقت در میان ماست . آنجا که به هم خوبی می کنیم. کسی را نمی آزاریم و آنجا که به خدا فکر می کنیم یا در درونمان گرمی حضورش را احساس می کنیم.
جنگ از آنجا شروع می شود که یکی با آدرسی در دست , سخت بایستد و بگوید که به فلان جا باید بروید.
من هیچ رسولی را ندیدم که اینگونه باشد. رسولان , راوی روایت های خفته در درون انسانها بودند . روایت هایی که مانده بودند بی خوانده شدن. برای همین است که آنها را زنده کننده قلب ها می دانیم. هیچ رسولی نیامد و خط کشی نیاورد. رسولان کتاب آوردند و آب برای روشنایی و برای شستن و زنده کردن. حقیقت را در هر جامه ای که می دیدند , می ستوند. در بند حق بودند و نه عقیده و عادت و خیال و ... . برای همین بود که دلشان زنده بود و دلهای مردم را زنده می کردند.
من در آینه رسولی می بینم با آیه ای از نور و آبی برای نوشیدن , شستن و زنده شدن. رسولی که یک سخن را پی در پی تکرار می کند : " به خود باز گردید و سنگ ها و چوب ها و کتاب ها و عادت ها و من ها را رها کنید. حقیقت در خود شما و در میان شما و در مهر ها و خوبی های شماست. حقیقت جنگ نداد. آن شیطان است که باید با آن جنگید. "
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ۱:۳٢ ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦
سروش ِ پسر قرار است به دعوت جهاد دانشگاهی به مشهد بیاید و به نقد آراء استاد مصطفی ملکیان بپردازد.
دکتر سروش دباغ، عضو انجمن حکمت و فلسفهی ایران و پژوهشگر فلسفهی اخلاق، در نقد و بررسی نظریهی «عقلانیت و معنویت» مصطفی ملکیان در مشهد سخن خواهد گفت. این برنامه پنجشنبه 17 خرداد ماه ساعت 5 عصر در مجتمع شریعتی جهاد دانشگاهی، ساختمان علمی-کاربردی، طبقهی سوم اتاق شورا برگزار میشود. این برنامه از سوی سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی دانشکدهی پزشکی و با همکاری مرکز فعالیتهای قرآنی دانشجویان ایران ترتیب داده شده است.
گفتنی است، دکتر دباغ پیشتر در نقد آرای ملکیان مقالهای در مجلهی مدرسه منتشر کرده بود که با نقد و نظر مواجه شد.
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ۱۱:۳۱ ب.ظ روز سهشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦
در نسبت امیدواری و توانایی
.
.
نحوه ی نگرش ما در مواجه با زندگی و چگونگی انتخاب های ما , چیزی را می سازد که از آن به عنوان واقعیت زندگی خود یاد می کنیم و شناخت و گزینش بهترین رویکرد ، تلاشیست که ما را پیوسته به خود مشغول می دارد.
در این نوشته سعی دارم با تمرکز بر روی دو نحوه ی متفاوت از مواجه با زندگی , امیدوارانه زیستن را تحلیل کنم و سپس از عواملی صحبت کنم که در بوجود آمدن و کاهش یا افزایش امیدواری نقش دارند.
مواجه ی خود با زندگی را در نظر بگیرید. تجربه های دیگران را هم به آن بیفزایید و به قضاوت بنشینید. در این تصویر , چه می بینید ؟ در این میانه , خیلی ها از واقع گرایی سخن می گویند و در تلاشند تا در زیستن خود , پای بند ِ چنین نگاهی باشند. اما , این واقع نگری در افراد مختلف صورت های متفاوتی پیدا می کند. صحبت من در اینجا , بر سر دو نوع نگاه است : یکی نگاه امیدوارانه به زندگی و دیگری نگاه غیر امیدورانه ( و نه الزاما نا امیدانه ). به نظر می رسد که این دو نوع نگاه , دو رویکرد متفاوت اند که دو واقعیت متفاوت را سامان می دهند ( به نظر من , نگاه ِفرد به زندگی و رویکرد و نحوه ی کنش او , خود , جزئی از واقعیتی هستند که او در آن زندگی می کند .).یکی را نمی توان واقع انگارانه دانست و دیگری را نه . این رویکرد های متفاوت واقعیاتی را می سازند و از این طریق , امکانات متفاوتی را در اختیار فرد قرار می دهند و همچنین زندگی را معنایی متفاوت می بخشند و به طور کامل , برداشت فرد از زندگی را تحت تاثیر قرار می دهند.
امیدوارانه نگریستن به زندگی , فرار از واقعیت نیست. این نحو از زندگی با خیال اندیشی یا آرزو اندیشی تفاوت بنیادین داشته و به نظر من چند پیش فرض دارد :
1- خیلی از چیزها قابل تغییر اند.
2- خود فرد , در ساختن واقعیت نقش فعال دارد.
3- احتمال این که فرد از حاصل کار و عمل خویش نتیجه بگیرد , خیلی زیاد است.
4- می توان خوشبینانه به آینده نگریست .
با امید زیستن , خیلی از رنج های ما را قابل تحمل می کند . به ما این امکان را می دهد که با آرامش خاطر , دست به عمل بزنیم و از آینده , تصویر خوبی داشته باشیم و برای آن تلاش کنیم. در این رویکرد , خیلی چیزها قابل تحمل اند و از هر امکانی می توان برای داشتن حال و آینده ای بهتر استفاده کرد.اما در روی دیگر این سکه , همه چیز در نقشی مخرب ظاهر می شوند. در این حالت , هر مشکل کوچکی رنج بزرگی می زاید و چون فرد امید زیادی به تغییر ندارد , خود را در یک رنج ِ مدام حس می کند. تلاش او برای تغییر بی معنی می شود. بنابراین یا دچار انفعال می شود و خود را به دست جریان اجتماع و تحولاتی که در پیرامون او رخ می دهد می سپارد , یا برای حفظ جایگاهش , به جنگ با محیط و پیرامون خود بر می خیزد.
هر چند در دو بند بالا , نتوانستم آنچه را در سر داشتم , به طور مناسبی بپرورانم ولی در این قسمت می خواهم از موضوع دیگری صحبت کنم و آن عواملیست که امکان امیدوارانه زیستن را از فرد می گیرد.
اقتصاد , فرهنگ , جامعه و... در امیدوارانه یا نا امیدانه زیستن افراد خود تاثیر بسیاری دارند . حتما در مورد کاهش امید به زندگی در میان جوانان , چیزهایی شنیده اید.لابد از خود پرسیده اید که چرا این اتفاق می افتد. من ، در یک نگاه اجمالی به چنین نتایجی رسیده ام :
1- ساختار جامعه , غیر قابل تغییر به نظر می رسد و مناسبات در هم تنییده و عجیب و غریب , امکان تحقق دلبخواهانه را از فرد می گیرد.
2- موانع زیادی بر سر دستیابی به چیزی که فرد می خواهد وجود دارد.
3- امکاناتی که در اختیار فرد قرار می گیرد , خیلی کم است و آن کم هم به طور نا عادلانه تقسیم می شود.
4 – مناسبات ناعادلانه ای در جامعه وجود دارد که فرد ِ بی بهره از آنها , همواره باید پشت سر کسانی قرار بگیرد که از این مناسبات بهره مندند.
5- آرمانهای نسل قبل , به صورت تلخی , ناکام شده است و این , تصویریست که نسل ما ازسرنوشت پدران و مادران خود دارد. (ناکامی خیلی از این آرمانها که از نگاه دینی برمی خواسته اند , سبب شده است که باورهای دینی و به تبع آن ، نوع ِ خوشبینی ای که نگاه دینی به هستی و اجتماع دارد ، در چشم نسل ما , جایگاه خود را ازدست بدهد.) .
6- مقایسه جامعه ما با جوامع پیشرفته , نوعی احساس حقارت را در ما بوجود آورده است.
7- حکومت با کاهش آزادی ها و ترویج الگوی فرهنگی خاص , پویایی را از اجتماع و فرهنگ گرفته و کارکرد فضاهای جمعی را در روحیه و امید بخشی به افراد کم کرده است.
8- اقتصاد بیمار , هر لحظه ممکن است فردی را در آستانه شکستی سنگین قرار دهد و هیچ اعتمادی به آن نمی توان داشت . به گونه ای که نمی توانی به حاصل تلاش خود امید داشته باشی و همیشه در هراس خواهی بود که چه خواهد شد.
9- نسل ما تعریف مشخصی از خود و جایگاهش ندارد. هویت او دستخوش تغییرات جدی شده است و نوعی سرگشتگی , امکان اجتماع خاطر را از او گرفته است.
۱۰- روحیه همکاری اجتماعی کاهش یافته است .
۱۱- شادی و تحرک در میان ما , جای خو را به ترس و اندوه داده است که ریشه آن را می توان در تنش ناشی از دوران گذار و رفتار ویرانگر حکومت دانست.
۱۲- پدران و مادران ما ، که خود ، زخم بدی از سرنوشت خورده اند , این دعوت را برای ما دارند که : کلاه خود را سفت بچسب که باد نبرد .
و... .
می توانید به این لیست , خیلی دلایل دیگر را هم اضافه کنید. اینها سبب می شوند که ما برده ی چیزی شویم که رخ می دهد. زندگی پر از رنجی داشته باشیم . به خود کشی فکر کنیم یا زندگی ای برای خود بسازیم که باجی به خود کشی نمی دهد.
در این میان اما , می توان با تعمق در خود به تلاشی دست زد و از مجرای آن به زیست درونی ای رسید . از طریق آن به آرامش و امید دست یافت و به طور آگاهانه در صدد تغییر شرایط موجود بر آمد. باید به خودمان ایمان بیاوریم و قبول کنیم که اراده ما واقعیت را تغییر می دهد و برای آنچه که می خواهیم بجنگیم.
به نظر من , بجنگیم و سختی بکشیم ولی با امید زندگی کنیم , بهتر از این است که برده واقعیت اسفناکمان باشیم و تنعمی بدست بیاوریم.
۴- چند تا از دوستانم هم به طور همزمان در مورد این موضوع نوشته اند که شما را به خواندن مطالب آنها دعوت می کنم : زهرا ( اندیشه کن )- مصطفی ( خروس قندی )-مرضیه (بدون سانسور)- مجید ( اتاق روشن) – زهرا ( اسرار نهان) – امیر ( مهر ایران)-ابوافضل (نسل سکوت ) و مریم ( باران)-
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ۱٢:٢۳ ق.ظ روز سهشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦
با کدکنی و حق شناس که حرفهایی دلنشین و زبانی روان دارند…
اول از شفیعی کدکنی:
رهاوی
کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن , در قفس , تا نیک دریابی
کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.
کمترین تصویر از یک زندگانی :
آب ،
نان ،
آواز ،
ور فزون تر خواهی از آن ،
گاهگه ،
پرواز
ورفزون تر خواهی از آن شادی ِ آغاز
( ور فزون تر , باز هم خواهی … بگویم , باز؟)
آنچنان بر ما به نان و آب ،
اینجا تنگ سالی شد
که کسی در فکر ِ آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد ،
شوق ِ پروازی نخواهد بود.
از مجموعه ی در ستایش کبوتر ها
--------------------------------------------
و بعد هم از دکتر علی محمد حق شناس که استاد زبان شناسی دانشگاه تهران است . زبانی گیرا و جذاب دارد و شعر هایش با حداکثر ایجاز ، پر از معنیست.
شعر هایی را که در زیر می آورم ، از مجموعه ی بودن در شعر و آینه است. این مجموعه به چهار قسمت ِ بودگانی ها ، آیینگی ها ، شعر ها و سوگنامه ها تقسیم شده و اشعار هر قسمت ، با شماره ی خود ، نام آن مجموعه را دارند .مثلا بودگانی ۱۰ یا ... .
آیینگی (24)
من زین کلافه ام که
به صد سال و بیش هم
این رشته ی گسسته و کوتاه ِ عمر ِ من
تاب آنچنان ندارد
کز چاه خشک و خالی ِ خویشم برآورد
باید امید بست به زلف ِ دراز ِتو .
****************
آیینگی (13)
رازیست آدمی
که به سودای هیچ و پوچ
روزی هزار مرتبه می میرد ،
تا زندگی کند.
****************
آیینگی (14)
تلخم
نه زان سبب که نمی یابم ،
شهدی به کام خویش .
زیتون نارسیده
خودش تلخ است.
****************
بودگانی (57)
یک روز
در نیمه راه زندگی ،
از خودم جلو زدم.
حالا
دیریست وامانده ام به راه ،
در انتظار خویش .
نویسنده :
محمود مقدسي ; ساعت ٩:٤٦ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦